چند عاشقانه از نسرین بهجتی

شعر و ترانه | چند عاشقانه از نسرین بهجتی این بهار، یک اتفاق خوب کم دارد... رخ بده !
 

بی هراس به قبیله من بیا

خون من

مهر امان نامه تو!

********

هزار بار چایی دم کردم

و چشم دوختم به در

یک جفت استکان کمر باریک

همیشه در سینی خاک می خورد!

********

بس که نام ترا سینه زدم

خورشید هم برای من ناز می کند!

لعنتی فکر می کند

گل آفتابگردان منم!

وقتی مقصد تویی

پروانه می شوم

حتی اگر کوه روی شانه هایم باشد!

********

امشب مهمان منی

چهارگوشه دریا را می تکانم و بسترت میکنم

می خواهم غرق شدن ماه را در دریا تماشا کنم!

********

هر صبح روی همان صندلی

همیشگی می نشیند

من و چای سرد می شویم

از نبودنش!

تو آنسوی ریل

من این سو

هربار که دستم را بسویت دراز کردم

قطاری از میان ما رد شد!

********

اسبهای چموش هم

می توانند عاشق شوند

نشان به همان نشانی

که سرکش و دیوانه به تو گفتم

عزیزم لطفا مرا اهلی کن!

********

نه از کلاغ می ترسم

نه از پاسبان

تمام کوچه های دنیا را بن بست می کنم

وقتی که دلم برایت تنگ می شود!

********

ای نسیم خنک صبحگاهی

چشم بسته بمن اعتماد کن

چون من از سونامی رد شده ام

و قدر ترا خوب میدانم!

تمام قبرهای دنیا

کوچکتر از آرزوهای منند!

و به همین دلیل ساده

نمی خواهم بمیرم

این گوزن بی شاخ

این پرنده بی بال

این اسب بی یال

هنوز آرزوهای ناتمام بسیار دارد

عزیزم... نگران نباش!؟

از همچو منی

که اینگونه عاشق زندگی ام

مرحومه مغفوره شدن

محال است

محال!

رقصیدن بلد نیستم

ولی خود رقص خواهم شد

در فرودگاهی که به استقبال تو آمده ام

جنگل شعله وری که می رقصد من خواهم بود

و هواپیمایی که ترا می آورد

ابتدا در قلبم خواهد نشست!

و سپس در سرم خواهد نشست

و سرم گیج خواهد رفت

گیج خواهد رفت

گ

ی

ج

خواهد رفت

سرگیجه اولین تاوان دیدن دریاست

مسافر دریایی عزیز من!

 

 


تاريخ : چهارشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٢ | ٩:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()
.: Weblog Themes By RoozGozar.com :.