شهسواری به دوستش گفت: بیا به کوهی که خدا آنجا زندگی می کند برویم. می خواهم ثابت کنم که او فقط بلد است به ما دستور بدهد و هیچ کاری برای خلاص کردن ما از زیر مشقات نمی کند. دیگری گفت: موافقم... اما من برای ثابت کردن ایمانم می آیم. وقتی به قله رسیدند، شب شده بود. در تاریکی صدایی شنیدند: سنگهای اطرافتان را بار اسبانتان کنید و آنها را پایین ببرید.
شهسوار اولی گفت: می بینی؟ بعد از چنین صعودی،از ما می خواهد که بار سنگین تری را حمل کنیم . محال است که اطاعت کنم. دیگری به دستور عمل کرد .وقتی به دامنه کوه رسید،هنگام طلوع بود و انوار خورشید، سنگهایی را که شهسوار مومن با خود آورده بود، روشن کرد. آنها خالص ترین الماسها بود.
مرشد می گوید: تصمیمات خدا عجیب است، اما همواره به نفع ماهستند.                                                       
پائولو کوئیلو



تاريخ : شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩۱ | ٩:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()
.: Weblog Themes By RoozGozar.com :.