برای دیدار با پدربزرگ و مادربزرگم به مزرعه آنها رفتم. یادم می‏آید به من تیرکمانی دادند تا در جنگل با آن بازی کنم. خیلی تمرین کردم، ولی نتوانستم حتی تیری به هدفی بزنم. کمی دلسرد شده بودم، برگشتم خانه تا نهار بخورم. همین طور که سلانه سلانه به سمت خانه می‏آمدم اردک پدربزرگ را دیدم. نمیدانم چطور شد، فقط یادم می‏آید که تیرکمان را درآوردم. سنگی داخلش گذاشتم و آن را پرتاب کردم. با ناباوری کامل دیدم که سنگ دقیقاً به وسط سر اردک خورد وجا به جا او را کشت. از شدت ناراحتی خشکم زد. با اضطراب و پریشانی زیادی اردک مرده را پشت پرچین پنهان کردم، همین‏که سرم را بلند کردم دیدم خواهرم « سامی  » همه ماجرا را دیده، اما در آن لحظه او هیج چیز نگفت!

 

آن روز گذشت. فردا ظهر بعد از نهار، مادربزرگم گفت: سالی، امروز شستن ظرف‏ها با تو. اما سالی گفت: مادربزرگ، جانی قبلاً به من گفته که می‏خواهد در کارهای آشپزخانه کمک کند. بعد به آرامی در گوش من زمزمه کرد، اردک رو یادت میاد؟ و این‏طور شد که من آن‏روز ظرف‏ها را شستم. روز بعد پدر بزرگ به ما گفت که هرکدام از ما که دوست داریم می‏توانیم همراه او به ماهی‏گیری برویم ولی مادر بزرگ گفت، این که خیلی بد شد، چون سالی باید در درست‏کردن شام به من کمک کند.

 

سالی فقط لبخندی زد و گفت: اصلاً اشکال ندارد. چون جانی به من گفته که می‏خواهد به جای من کمک کند. او دوباره با پچ پچ گفت: اردک یادت نره! و این‏طور شد که سالی به ماهی‏گیری رفت و من در خانه ماندم. چند روز به همین منوال گذشت و من یک‏تنه کارهای خودم و سالی را انجام می‏دادم.، اما سرانجام نتوانستم بیشتر از آن تحمل‏کنم. پیش مادربزرگ رفتم و اعتراف‏کردم که اردک را کشته‏ام. مادربزرگ خم شد و مرا در آغوش گرفت، و گفت: عزیزدلم، من می‏دانستم. آن روز پشت پنجره ایستاده بودم و همه چیز را دیدم، اما به خاطر این که عاشق تو هستم، تو را همان‏موقع بخشیدم. فقط از این در تعجب بودم که تا کی می‏خواهی به سالی اجازه دهی که از تو بهره کشی کند.

 

برای امروز و روزهای بعد از امروز بیاندیش! هر چه که هست، تو باید بدانی که خداوند پشت پنجره ایستاده است و همه چیز را نظاره می‏کند! او تمام زندگی تو را دیده است. فقط در عجب است که تا کی می‏خواهی به شیطان اجازه دهی که تو را در اسارت خود نگه دارد. شگف‏ترین حقیقت درباره خداوند این است که وقتی تو از او طلب بخشایش می‏کنی، نه تنها تو را می‏بخشد، بلکه خطایت را هم فراموش می‏کند. به خاطر رحمت و لطف خداوند است که  نجات یافته‏ایم. همیشه به خاطر داشته باش: خداوند پشت پنجره است!

 

منبع: http://hesamghazi.persianblog.ir



تاريخ : سه‌شنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩۱ | ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()
.: Weblog Themes By RoozGozar.com :.