گنجشک به خدا گفت:
لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگی ام، پناهگاه بی کسی ام بود، طوفان تو آن را از من گرفت.
کجای دنیای تو را گرفته بود آن را خراب کردی و من را بی آشیانه ساختی؟؟؟
خدا به گنجشک گفت:
ماری در راه لانه ات بود توخواب بودی،باد را گفتم لانه ات را واژگون کند انگاه تو از کمین مارپرگشودی!!!
چه بسیار بلاها که از تو به واسطه محبتم دور کردم و تو ندانسته به دشمنیم برخواستی...

 



تاريخ : دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱ | ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()
.: Weblog Themes By RoozGozar.com :.