مردی که خودش دوست داشت بمیرد

سالها قبل بود که در اداره راه آهن کار می کرد. یک روز که برای انجام کارهای روزمره اش به سردخانه رفته بود، ناگهان در بسته شد و مرد متوجه شد که در سردخانه گیر افتاده است. او فریادزنان تقاضای کمک می کرد، اما چون پاسی از شب گذشته بود هیچ کس صدایش را نمی شنید. سعی کرد در را بشکند، اما نتوانست. همان طور که نشسته بود، رفته رفته احساس سرما کرد. سپس احساس کرد که انرژی اش رو به تحلیل رفته و ضعیف و ضعیف تر می شود. بنابراین روی دیوار سردخانه نوشت: " سردمه سردمه. رفته رفته دارم ضعیف میشم، دارم میمیرم و این ممکنه آخرین کلمات من باشه." فردا صبح وقتی بقیه کارگران در سردخانه را باز کردند، با جسد آن مرد رو به رو شدند.

از همه ناراحت کننده تر این بود که سردخانه چند روز قبل از کار افتاده بود. کارگر بیچاره چیزی از این موضوع نمی دانست و سردخانه تنها در ذهن او درست عمل کرده و منجر به مرگش شده بود. او احساس سرما و ضعف کرده بود و ختم کلام: خودش خواسته بود که بمیرد.

 



تاريخ : یکشنبه ۳ مهر ۱۳٩٠ | ۳:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()
.: Weblog Themes By RoozGozar.com :.