حکایت « میکل آنژ » و فرشته :

روزی میکل آنژبا کمک عده ای سنگ سیاه بزرگی را بر روی زمین می غلطاند تا به طرف منزل خود ببرد . یکی از دوستان میکل آنژنزدیک او آمد وپرسید:  با این سنگ سیاه چه می‌کنی؟ «میکل آنژ گفت» :  فرشته ای درون او اسیر است که می خواهم او را نجات دهم «دوست میکل آنژ» با ناباوری از او خداحافظی کرد و رفت. چند ماه بعد, دوست میکل آنژ به مهمانی او آمد و مجسمه ی سنگی فرشته بسیار زیبایی رادر اتاق او دید. با حیرت و تحسین از میکل آنژ پرسید:     این مجسمه چقدر زیباست از کجا آورده ای؟ «میکل آنژ گفت»:  از درون همان سنگ سیاه درآوردم  بی شک در همسایگی ومجاورت این انسانهای معطر و متبرک روح و جسممان دارای فیلترهایی نامریی می شوند. بدون آن که خودمان بفهمیم و برای آن که فرشته درونمان را تجسم بخشند, برای وجودمان فیلتر می گذارند:

 

یک فیلتر برای ذهنمان که به هرچیزی نیندیشیم!

یک فیلتر برای چشمانمان که هرچیزی را نبینیم!

یک فیلتر برای گوشمان که هر سخنی را نشنویم !

یک فیلتر برای زبانمان که هرسخنی را بدون تامل وتفکرنگوییم!

یک فیلتر برای دلمان که هرکسی را رخصت ورود به آن ندهیم!

یک فیلتر برای روحمان که انسانی دگر اندیش باشیم !

 این را که بارها خوندم و شنیدم اما این داستان به خاطر قسمت آخرش که خیلی خوب بود از وبلاگ

 

http://www.azamgoli.mihanblog.com

 

 

متشکرم

 



تاريخ : یکشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٩ | ٤:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : محسن | نظرات ()
.: Weblog Themes By RoozGozar.com :.