What Dreams May Come

 

 

·      فیلمی از:   Vincent Ward

·      محصول: 1998

·     فیلمنامه:    Richard Matheson ، Ronald Bass

·    زمان: 113 دقیقه

·     رده بندی سنی:    PG-13 

·     ژانر:  درام.معناگرا

·     بازیگران:

 Robin Williams     در نقشChris Nielsen
  Cuba Gooding Jr.    
در نقش
    Albert Lewis
  Annabella Sciorra    
در نقشAnnie Collins-Nielsen
  Max von Sydow    
در نقش
    The Tracker
  Jessica Brooks Grant    
در نقش    Marie Nielsen
  Josh Paddock    
در نقش    Ian Nielsen
  Rosalind Chao    
در نقش    Leona
  Lucinda Jenney    
در نقش    Mrs. Jacobs
  Maggie McCarthy    
در نقش    Stacey Jacobs
 Wilma Bonet    
در نقش    Angie
 Matt Salinger    
در نقش    Reverend Hanley 
  

خلاصه فیلم:

زن و شوهری جوان دو فرزند خود را در حادثه‌ای از دست می‌دهند. زن تحملش را از دست می‌دهد، اما شوهرش به او کمک می‌کند و شوق زندگی را به وی بازمی‌گرداند. مدتی بعد مرد در حادثه‌ای کشته می‌شود و به بهشت می‌رود. زن که این بار یار و یاوری ندارد، خودکشی می‌کند و مرد سفری از بهشت به دوزخ را برای یافتن همسرش آغاز می‌کند...

 

نقد:

استیفن سایمون تهیه‌کننده‌ای است که اعتقاد دارد فیلم و سینما دریچه و چشم‌اندازی منحصر به‌فرد است که می‌تواند الهام‌بخشِ آدم‌هایی باشد که به مسایل کلی و ازلی و ابدی بشریت توجه می‌کنند تا به‌واسطة آن دریابند که کیستند و چرا روی زمین زندگی می‌کنند. از لحاظ سایمون، سینما اگر چه رسانه‌ای سرگرم‌کننده و برای پر کردن اوقات فراغت است، در عین حال می‌تواند عمیق‌ترین پرسش‌ها، چالش‌ها و آرزوهای بشری را نیز به تصویر بکشد، و به شکلی استعاری رازهای فراموش‌شدة زندگی مردم را بیان کند. استیفن سایمون خود را تهیه‌کننده‌ای ساده و معمولی می‌داند که شیفتة سینما است؛ تهیه‌کننده‌ای که تا کنون فیلم‌هایی ساخته که پاره‌ای از آن‌ها حاوی پیام‌های روشن و در یک کلام پیام‌های معنوی است. از لحاظ او، هم اکنون در جامعة بشری اشتیاق زیادی برای یافتن معنا و امید وجود دارد، و آدم‌های گرفتار و مستأصل در جامعة صنعتی مایل‌اند تصاویری را روی پردة سینما ببینند که ذهن و زبان آن‌ها را به چالش بطلبد، تا راه‌های بهتری را در زندگی بیابند و قلب‌های‌شان را به‌سوی آسمان بالا بکشند و آرزو کنند که در میان‌سالی و پیرانه‌سر به همان کسانی بدل شوند که در بدو تولد بوده‌اند؛ همان‌گونه که کریس و آنی نیلسون پس از پشت سر گذاردن تجربه‌های تلخ و شیرین در زندگی و سر درآوردن از بهشت و جهنم خودخواستة خویش، دوباره‌ در سال‌های کودکی، یکدیگر را بازمی‌یابند؛ 

 

استیفن سایمون تهیه‌کننده‌ای است که اعتقاد دارد فیلم و سینما دریچه و چشم‌اندازی منحصر به‌فرد است که می‌تواند الهام‌بخشِ آدم‌هایی باشد که به مسایل کلی و ازلی و ابدی بشریت توجه می‌کنند تا به‌واسطة آن دریابند که کیستند و چرا روی زمین زندگی می‌کنند. از لحاظ سایمون، سینما اگر چه رسانه‌ای سرگرم‌کننده و برای پر کردن اوقات فراغت است، در عین حال می‌تواند عمیق‌ترین پرسش‌ها، چالش‌ها و آرزوهای بشری را نیز به تصویر بکشد، و به شکلی استعاری رازهای فراموش‌شدة زندگی مردم را بیان کند. استیفن سایمون خود را تهیه‌کننده‌ای ساده و معمولی می‌داند که شیفتة سینما است؛ تهیه‌کننده‌ای که تا کنون فیلم‌هایی ساخته که پاره‌ای از آن‌ها حاوی پیام‌های روشن و در یک کلام پیام‌های معنوی است. از لحاظ او، هم اکنون در جامعة بشری اشتیاق زیادی برای یافتن معنا و امید وجود دارد، و آدم‌های گرفتار و مستأصل در جامعة صنعتی مایل‌اند تصاویری را روی پردة سینما ببینند که ذهن و زبان آن‌ها را به چالش بطلبد، تا راه‌های بهتری را در زندگی بیابند و قلب‌های‌شان را به‌سوی آسمان بالا بکشند و آرزو کنند که در میان‌سالی و پیرانه‌سر به همان کسانی بدل شوند که در بدو تولد بوده‌اند، همان‌گونه که کریس و آنی نیلسون پس از پشت سر گذاردن تجربه‌های تلخ و شیرین در زندگی و سر درآوردن از بهشت و جهنم خودخواستة خویش، دوباره‌ در سال‌های کودکی، یکدیگر را بازمی‌یابند؛ با این تفاوت که قصه و ماجراهایی که از سر گذرانده‌اند، این بار روح و شناخت آن‌ها را از زندگی تقویت خواهد کرد. سایمون به روشنی گفته است که کریس و آنی به اندازة کافی تلاش و کوشش کرده‌اند، به اندزاة کافی روح و روان‌شان فرسوده و لگدمال شده، و به اندازة کافی درد و رنج زندگی را تحمل کرده‌اند، و اینک حق آن‌ها است که هم خودشان و هم دنیای‌شان در آرامش باشد. بنابراین سایمون با تهیة چه رؤیاهایی که می آیند در ساختن فیلمی سرمایه‌گذاری و مشارکت کرده که به‌زعم خودش به‌عنوان یک اثر هنری می‌تواند تجربه‌های معنوی بی‌شماری از معرفت و ایمان و ادراک را به مخاطبانش انتقال دهد. از نظر سایمون در دوره‌ای از تاریخ، «علم‌زدگی» بشریت را از معنویت جدا کرد، تا این‌که عاقبت علم هم به‌جایی رسید که معنویت در نظر داشت برسد. از این لحاظ دست‌کم، بخشی از فریبندگی زندگی مردمِ امروز این است که همچنان که احترام عمیقی به علم دارند، نسبت به مسایل معنوی نیز ایمان شدیدی از خود نشان می‌دهند

 

چه رؤیاهایی که می آیند با آشنایی کریس و آنی بر بسترِ دریاچه‌ای آرام ـ که جاری بودنِ آن نشانة حرکت و زندگی است ـ آغاز می‌شود، و قبل از آن‌که عنوان‌بندی فیلم به پایان برسد شاهد شکل گرفتن عشق و علاقة کریس و آنی در ملاقاتی اتفاقی، ازدواج آن‌دو و تولد و مرگ فرزندان‌شان، و همچنین مرگ کریس هستیم. وینسنت وارد همة این ماجراها را، که در طول زمانی حدود 15,10 سال اتفاق افتاده، در چند دقیقة ابتدایی فیلمش نشان می‌دهد؛ زیرا برای او پرداختن به زندگیِ سعادتمند زوج جوان، کار و تلاش آن‌دو و حتی تحمل و کنار آمدن با سوگِ بزرگِ مرگ فرزندان‌شان موضوع اصلی نیست. غرض و غایت وینسنت وارد و استیفن سایمون از پرداختن به داستانِ ریچارد ماتسون، که ران باس فیلم‌نامة فیلم را براساس آن نوشته، این است که نشان بدهند بهشت و جهنم چرا و چه‌گونه در انتظار آدم‌ها است. بخش اعظم زمان فیلم در جهانِ پس از مرگ، و در دنیای مردگان، می‌گذرد. فرزندانِ زوجِ جوان در حادثة رانندگی کشته می‌شوند. آنی نمی‌تواند واقعیت مرگ پسر و دخترش را بپذیرد، و تحملش را از دست می‌دهد؛ کریس به همسرش کمک می‌کند و دوباره شوقِ عشق و زندگی را در وی احیا می‌کند؛ اما آنی با مرگ کریس خود را بی‌یار و یاور احساس می‌کند، و در ناامیدی راهی جز خودکشی پیش روی خود نمی‌یابد. از آن پس آن‌چه می‌بینیم در جهان پس از مرگ کریس و آنی اتفاق می‌افتد. ابتدا کریس از طریق نقاشی‌های آنی دنیایِ تلخ و اندوه‌بارِ خودساختة او را تجربه می‌کند، و سپس برای پیدا کردنِ آنی ـ به‌کمک ردیاب، که نقش او را ماکس فون سیدو ایفا می‌کند ـ به قعر جهنمِ فردیِ آنی می‌رود تا وی را از جهنمی که خودش خود را به آن محکوم کرده بیرون بکشد. راز و کلید معنای این‌که چرا کریس در بهشت است و آنی نیلسون در قعر جهنم؛ یعنی همان پرسشی که استیفن سایمون مطرح کرده: «چرا ما این‌جاییم؟» در پاسخ آلبرت لوییس به پرسش کریس به‌دست داده می‌شود. وقتی کریس از آلبرت دربارة آنی می‌پرسد و مصمم است که بداند چرا آنی در جهنم است؟ پاسخ آلبرت این است که جهنم همشه جایی پر از آتش و رنج نیست، بلکه جهنمِ واقعی همان زندگیِ آدم‌هایی است که راه به خطا رفته‌اند. بنابراین ـ همان‌‌طور که استیفن سایمون گفته است ـ پیامِ اصلیِ چه رؤیاهایی که می آیند این است که آدم‌ها واقعیت مورد نظر خود را از زندگی و مرگ بر چه اساسی بنا می‌گذارند؟ بدیهی است که آدمی ـ که تجربة عینی از زندگی پس از مرگ ندارد ـ دایماً در ذهنش این مفهوم را می‌پروراند که جهانِ پس از مرگ شبیه چیست؟ 

 

برای همین اول بار ـ پس از مرگ فرزندانِ جوانِ کریس و آنی ـ دوربینِ ادواردو سِرا به درونِ تابوتِ تاریکِ یان می‌رود تا ما را برای لحظه‌ای کوتاه با واقعیت مرگ آشنا سازد؛ اما این پرسش نیز مطرح می‌شود که: آیا ورود دوربین به داخل سیاهی تابوت برای این است که تماشاگر خودش را با واقعیت مرگ به چالش بطلبد ؟ پاسخی که سازندگان فیلمِ چه رؤیاهایی که می آیند به این پرسش می‌دهند این است که اگر آدم‌ها همچون کریس شجاعانه و امیدوارانه با واقعیت مرگ مواجه شوند بهشت برین در انتظار آن‌ها خواهد بود، و اگر همچون آنی ناامیدانه در برابر واقعیت مرگ اطرافیان‌شان تسلیم شوند، و دست به خودکشی بزنند، در راه جهنمی خودخواسته و خودساخته گام خواهند نهاد. تفاوت کریس و آنی در این است که کریس خود و آنی را یک روح در دو جسم می‌داند، و اگر آنی تسلیم جهنم می‌شود، کریس این توانایی را در خود می‌یابد که او را از قعر جهنمِ فردی‌اش بیرون بکشد. کریس معتقد است که با عشق و ایمان می‌توان هر گنه‌کرده‌ای را به راه صواب کشاند. آخرین گفت‌وگویِ کریس و آنی دربارة بازگشت به زندگی و تولد دوباره است، و امیدوار بودن به این‌که مجدداً یکدیگر را در جهان زندگان بیابند، به هم عاشق شوند، تصمیم‌های متفاوت از قبل بگیرند، زندگی را از نو بیازمایند، از نگرانی‌های بیهوده دست بردارند و زندگی را با تپیدنِ قلب‌های شان دوباره تجربه کنند. کریس نگران است که آن‌دو یکدیگر را در جهان زندگان نیابند؛ اما کریس که آنی را در قعر جهنم پیدا کرده، ایمان دارد که در «دنیای مسخره» باز هم او را خواهد یافت. آخرین تصویر فیلم، بازگشت به نمایِ افتتاحیة فیلم است؛ کنار همان رودخانه‌ای که کریس و آنی سال‌ها پیش یکدیگر را یافته و بنای زندگی مشترک را گذاشته بودند.



تاريخ : شنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٩ | ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()
.: Weblog Themes By RoozGozar.com :.