روزی مردی برای خود خانه ای بزرگ و زیبا خرید که حیاطی بزرگ با درختان میوه داشت.

در همسایگی او خانه ای قدیمی بود که صاحبی حسود داشت, و همیشه سعی می کرد اوقات او را تلخ کند و با گذاشتن زباله کنار خانه اش و ریختن آشغال آزارش می داد

یک روز صبح خوشحال از خواب برخاست و همین که به ایوان رفت دید یک سطل پر از زباله در ایوان است. سطل را تمیز کرد ، برق انداخت و آن را از میوه های تازه ی حیاط خود پر کرد تا برای همسایه ببرد .وقتی همسایه صدای در زدن او را شنید خوشحال شد و پیش خود فکر کرد این بار برای دعوا آمده است. وقتی در را باز کرد مرد به او یک سطل از میوه های تازه و داد و گفت :

هر کس آن چیزی را با دیگری قسمت می کند که از آن بیشتر دارد. 

 

تو چه چیزی را با دیگران قسمت می کنی؟ غم واندوه یا شادی و سرور؟

خشم و نفرت یا عشق و محبت؟ بدی یا نیکی؟رنج و تعب یا آرامش و آسایش؟

و..........یا...............؟

روزی که به دنیا می آیی کبریتی برافروخته میشود انتخاب با توست که بسوزانی یا گرما ببخشی . در آزمون زندگی برنده باشی یا بازنده؟پس خوب به آنچه که می کنی فکر کن که فقط وفقط یک بار فرصت زیستن وعشق ورزیدن داری...



تاريخ : شنبه ۱۳ دی ۱۳٩۳ | ٩:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()
.: Weblog Themes By RoozGozar.com :.