آزادگی

پشه ای در استکان آمد فرود

تا بنوشد آنچه وا پس مانده بود

کودکی-از شیطنت- بازی کنان،

بست با دستش دهان استکان!

پشه دیگر طعمه اش را لب نزد

جست تا از دام کودک وا رهد

خشک لب،میگشت،حیران،راه جو

زیر و بالا،بسته هر سو راه او

 روزنی میجست در دیوار و در

تا به آزادی رسد بار دگر

هر چه بر جست تکاپو می فزود

راه بیرون رفتن از چاهش نبود

آنقدر کوبید بر دیوار سر

تا فرو افتاد خونین بال و پر

جان گرامی بودو آن نعمت لذیذ

لیک آزادی گرامی تر،عزیز

(فریدون مشیری)



تاريخ : چهارشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩۳ | ۸:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()
.: Weblog Themes By RoozGozar.com :.