روزی 'مردی' نزد '*روانشناس' رفت.

و از* غم بزرگی که *در دل داشت برای 'دکتر' تعریف کرد...

 

'دکتر' با دقت به* سخنان او گوش فراداد و با *اندکی تأمل به او گفت:به *سیرکی که جدیدأ به شهر آمده برو آنجا "دلقکی" هست،که همه را *شاد میکند و تو را نیز اینقدر* میخنداند تا غم از یادت برود.

 

'مرد' اندکی *سکوت میکند و با* نگاهی پر از غم و لبخند تلخی بر*لب به آهستگی میگوید:من همان "دلقکم";...!



تاريخ : دوشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩۳ | ٧:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : محسن | نظرات ()
.: Weblog Themes By RoozGozar.com :.