دارم درد می کشم از نبودنت در لحظه هایم... از هرز رفتن ثانیه هایم... از گم شدنم در میان خودم... باید از نو دنبالت بگردم...
خدااااا!!!!

گم کرده ام تو را... چراغی عطا نما

یا نور النور٬ یا منور النور، می ترسم از ظلمت و قصور... یا مدبر النور٬ یا نور کل نور، عطایم نما بصیرت و شعور

____________________________

مرا به خودت مومن کن!

 

 منبع:کاغذ و قلم



تاريخ : یکشنبه ۳٠ مهر ۱۳٩۱ | ٢:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

هر شب شب قدر است اگر قدر بدانیم

قـــ مثل قدر

 

نوشتـ :

 

 آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است

یارب این تأثیر دولت از کدامین کوکب است

تا به گیسوی تو دست ناسزایان کم رسد

هر دلی از حلقه ای در ذکر یارب یارب است

 

"حضرت حافظ "

 

 

بعد نوشتـ :

I . دعا کنید، خیلی زیاد



تاريخ : یکشنبه ۳٠ مهر ۱۳٩۱ | ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

 

 

نترس از کسی که برایت چاه می کَنَد، وقتی چاهی برای کسی می کَنی بترس.

 

 



تاريخ : یکشنبه ۳٠ مهر ۱۳٩۱ | ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()
 

   می‌گویند نمک خورده نمکدان نمی‌شکند اما حساب من با آدم‌ها فرق دارد، آخر اگر آدم بودم....
   بهتر از هرکسی حالم را می‌دانی، نمی‌دانم من در زندگی‌ام چه کرده‌ام که مستحق این همه لطف تو‌ام درست در همان لحظه‌هایی که دستی نیاز دارم تا دستم را بگیرد و نگذارد غرق شوم در منجلاب خودم.   
می‌ترسم، می‌ترسم از خودم و از این که تک تک بلیط‌هایم را خرج کنم و دیگر روزی سرآید که حنایم پیش‌ات رنگ باخته باشد.
   موقع دعوتنامه‌هایت که می‌رسد می‌فهمم بو گرفته‌ام، بوی تعفن گناه. و تو طبیب من، بر این بیمارت لازم دانسته‌ای در چشمه سار نور خودت تطهیر شود و کثافت دنیای دنی را از تن و روح بزاید.
   چقدر خوبی که خودت حال خراب روحم را می‌فهمی و به نجات می‌آیی!
   من اگر تو را نداشتم بارها مُرده بودم.


___________________________________________
   کمکم کن هنوز آنقدر بی رگ نشده باشم تا بیایم و دست خالی برگردم. هبه کن...در کاسه ی خالی دستانم
   من که هنوز روی رویارویی با خدایم را ندارم بیا تو آب رویم باش

منبع: کاغذ و قلم



تاريخ : یکشنبه ۳٠ مهر ۱۳٩۱ | ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

من که از کسی حرف نمی زنم

این اوست که صاف

می آید و می نشیند

حتی میان سکوت من

در کارگاه عاشق او دل شکسته می  خرد

افتاده ای در خاک و  یا غمگین نشسته می خرد

هم قلب محزون می خرد با ظاهر خندان و خوش

روحی که راضی بوده است جسمی که خسته می خرد

 



تاريخ : شنبه ٢٩ مهر ۱۳٩۱ | ٧:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

 

As you think, so you become. Be careful of your thought.

Whatever you send out of your mind comes back to you.

If your mind is full of hatred for another, hate will come back

to you.

If you love others, love will come back to you.

 

تو همانی که می اندیشی. مراقب افکارت باش.

هر آنچه که از ذهنت تراوش کند به تو باز خواهد گشت.

اگر ذهن تو سرشار از تنفر کسی باشد، این تنفر به تو باز خواهد گشت.

و اگر دیگران را دوست داشته باشی، عشق به سویت باز خواهد گشت.

 



تاريخ : شنبه ٢٩ مهر ۱۳٩۱ | ٦:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

آسمان فرصت پرواز بلندیست ولی

قصه این است چه اندازه کبوتر باشیم

 

 



تاريخ : چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳٩۱ | ٥:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

   حقیقتا نمی‌دانم به کدامین واژه٬ به کدامین جمله شکرت گویم... این اشک‌ها که می‌بینی گریه‌های من است به حال خودم که هرچند که هیچ نکرده‌ام در برابر حق ربوبیت تو٬ اما تو آنچنان بر من مهر می‌ورزی و رحمت‌هایت را بر سرم فرو می‌ریزی که من از خودم٬ از سکونم٬ از همه‌ی خویشتنم در برابرت شرمگین می‌شوم.
   همین دو روز برای من کافی‌ست که آنچنان غرق شوم در شور تو که خودم از حال خوشم متعجب شوم... معجزه‌ی تو در من همین که داری بازم می‌گردانی به دوره‌ی عاشقی‌ات... به دوران باران‌های شبانگاهی‌‌ام...

این شور مرا همیشگی گردان... بگذار هر روز عاشق‌تر از پیش باشم تو را   
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
الٰها!
درهای معرفت و رحمتت را در این سه ماه پی در پی بر من آنچنان باز گردان که دیگر این من نباشم. آنچه باشم که تو می‌خواهی‌ام

 

 

 منبع:کاغذ و قلم

 



تاريخ : چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳٩۱ | ٤:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

از آن روز که مرا از گل سرشتی، از روح خود برمن دمیدی ،باز عاشق خودت کرده‌ای تا به حال٬ انگار عهدی شده است میان دل و قلم که غیر تو٬ هرگز هرگز...
صفحه را ورق می زنم و این‌سان می‌نویسم:
بسم الله الرحمن الرحیم
ن و القلم و ما یسطرون
وقتی تو قسم خورده ای دیگر چه حرفی باقی‌ست
باید بیشتر مراقب موضوع قسم‌ت باشم٬ مراقب ما یسطرون هایم!

منبع : کاغذ و قلم



تاريخ : چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳٩۱ | ٤:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()
 

   مدتی بود احساس می‌کرد دیگر مثل قبل سبکبال نیست. احساس می‌کرد مدت‌هاست که از خدایش دور افتاده.

    دیروز که آلبوم کودکی‌اش را مرور کرد متوجه‌ی جالی خالی بالهایش شد.


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ‌ن 1: خدایا نگذار که بال‌های پروازم به سوی تو را با غفلت از خود بسوزانم!

 منبع: کاغذ و قلم



تاريخ : چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳٩۱ | ٤:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

وان یکاد الذین کفروا لیزنقونک بابصارهم لما سمعوا الذکر و یقولون انه لمجنون و ما هو الا ذکر للعالمین

وان یکاد الذین کفروا لیزنقونک بابصارهم لما سمعوا الذکر و یقولون انه لمجنون و ما هو الا ذکر للعالمین



تاريخ : چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳٩۱ | ٤:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

 

 

الهی!
سرنوشت مرا خیر بنویس، تقدیری مبارک.
تا هر چه را تو دیر می خواهی، زودتر نخواهم
و هر چه را تو زود می خواهی، دیر نخواهم (دعای عرفه)


 



تاريخ : دوشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩۱ | ۸:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()
 مثبت

      کرم که زیادی به خودش پیله کند ، پروانه می شود...

 



تاريخ : چهارشنبه ۱٩ مهر ۱۳٩۱ | ۳:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()



تاريخ : چهارشنبه ۱٩ مهر ۱۳٩۱ | ۳:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

 

کودکی پابرهنه روی برف ایستاده بود و به ویترین مغازه نگاه می کرد زنی او را دید و برایش کفش و لباس خرید کودک گفت: شما خدا هستید؟ زن گفت: نه من بنده ی خدا هستم کودک گفت: می دانستم با خدا نسبتی دارید...

 



تاريخ : چهارشنبه ۱٩ مهر ۱۳٩۱ | ٢:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

آرآمشم . . . ؛

          خوشحآلمـ که مشتآق دل آسودگی هستی،
          این فکر رآ رهآ کن که "دیگرآن" مآ رآ چگونه می بینند!
          . . . هیــچکس بآ  این دیـــــد عقبـــ نمــآنده استــــ . . .
          مساله این است که " مآ بآید همآنی بآشیمــ که حقیقتا هستیمـ" ؛
          و گرنه یک روز شگفت زده خوآهیم شد که "چه اتفآقی افتآده است ؟!"
          . . . مــآ چه بودیـمــ! . . . و چه شدیمــ!!  . . .
          و این لطف خدآ بوده ، که روزهـآی روشـنی رآ، "بآ حسهآیی متفآوت" ، تجربــه می کنیمـ.
         ایـن روشــنآیی بـه طــــور قـطــع در نگــآه مـن و تـوســتـــ . . .
         مـآ بآید نسبتــ به وآبستگیهآی خود آگاه باشیمـ،
         و این آگـآهـی رآ حفظــ کنیمــ . . .
        "یآدمآن بآشد" که هر توقعی،
        حتی توقـــع آرآمـــــش ،
        بی قرآری می آورد!
        یآدمآن بآشد که آزآدی و آرآمش کآمل، "زیستن در لحظه ی حآل استـــ"
        . . . گـذشته رآ بآیـد بـه گذشـته . . . و آینده رآ بـه آینـده سـپـرد . . .
        این کآر افقهآی تآزه ای رآ پیش چشمآنمآن خوآهد گشود،
        مآدآمی که ذهنت خآلی و آرآم می شود،
        موجهآیش فروکش می کند،
        و آنچه باقی می مآنـد . . .
        بیکرآنه و بی پآیآن استــ!
  
        آرامشمــ؛
        من نگاههآی پرسشگر و بی قــرآر تو رآ خوب می فهممــ،
        امآ گآهـی پآسـخی شآیسـته تـر از سکوتـــ نمی یآبـم،
       سکوت می کنم " تآ خود رآ بهتر در تو جستجو کنم " !
 
         آرامشمــ؛
         زندگی رآ سآده و طبیعی برگزآر کن، " همآنطور که هستــ " .
         هیچگآه "خود رآ به زندگی تحمیل نکن ! " ؛ زندگی منطق خآص خود رآ دارد،
         و کسآنی که آمآده ی یک زندگی تمآم عیآرند . . .
         به قآئده و منطق دیگری نیآز ندآرند!
         زندگی رآزی بی پآیآن استــ ؛
         هیچگآه عجلـه نکن !
         اغلب عجله بآعث تعویق می شود،
          اگر تمنآیی دآری، صبوری کن و منتظر بآش!
         انتظآر هرچه ژرف تر باشد، حقیقت زود تر پدیدآر می شود !
         هیچگآه "ناشکیبآیی" رآ با طلب نیآمیز ! طلب اشتیاق فرآوآن است و ناشکیبایی مآنعٍ آن !
         بآ طلب اشکهآی خآموش همرآه است، . . .  و بآ نآشکیبآیی بی قرآری و تقلآ همرآه است!
 
         آرامشمــ؛
         " خدآ تنهآ دآرآیی مآستــ " ،
         به هیــچ دآرآییِ دیگــری تکیه نکن !
         امید آنکـه به " آرآمشی روشـن" برسی و این آرزوی من استــ ،
         دستآن مهربـانت رآ می بـویــم،         . . .         ای همیشه همرآهم ". . ." 
           پ ن 1: "  " أَلاَبِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوب "


تاريخ : چهارشنبه ۱٩ مهر ۱۳٩۱ | ٢:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

 

قدرت بیان
جان دوست صمیمی جک در سر راه مسافرتشان به منهتنپس از سفارش صبحانه در رستوران به جک گفت:
یک لحظه منتظر باش می روم یک روزنامه بخرم.
پنج دقیقه بعد، جان با دست خالی برگشت.
در حالی که غرغر می کرد، با ناراحتی خودش را روی صندلی انداخت.
جک از او پرسید: چی شده؟
جان جواب داد: به روزنامه فروشی رو به رو رفتم. یک روزنامه صبح برداشتمو ده دلار به صاحب دکه دادم. منتظر بقیه پول بودم،اما او به جای این که پولم را برگرداند، روزنامه را هم از بغلم در آورد.
به من گفت الان سرم خیلی شلوغ است و نمی توانم برای کسی پول خرد کنم.
فکر کرد من به بهانه خریدن یک روزنامه می خواهم پولم را خرد کنم.
واقعم عصبانی شدم.

جان در تمام مدت خوردن صبحانه از صاحب روزنامه فروشیشکایت می کرد و غر می زد که او مرد بی ادبی است.جک در حالی است که دوستش را دلداری می داد، حرفی نمی زد.
بعد از صبحانه به جان گفت که یک لحظه منتظر باشد
و بعد خودش به همان روزنامه فروشی رفت …
وقتی به آنجا رسید، با لبخندی به صاحب روزنامه فروشی گفت: آقا، ببخشید، اگر ممکن است کمکی به من کنید. من اهل اینجا نیستم. می خواهم نیویورک تایمز بخرم اما پول خرد ندارم. فقط یک ده دلاری دارم. معذرت می خواهم، می بینم که سرتان شلوغ است و وقتتان را می گیرم.
صاحب روزنامه فروشی در حالی که به کارش ادامه می داد یک روزنامه به جک داد و گفت: بیا، قابل نداره. هر وقت پول خرد داشتی، پولش را به من بده.
وقتی که جک با غنیمت جنگی اش برگشت، جان در حالی که از تعجب شاخ در آورده بود پرسید: مگر یک نفر دیگر به جای صاحب روزنامه فروشی در آنجا بود ؟
جک خندید و به دوستش گفت: دوست عزیزم، اگر قبل از هر چیز دیگران را درک کنی، به آسانی می بینی که دیگران هم تو را درک خواهند کرد ولی اگر همیشه منتظر باشی که دیگران درکت کنند، خوب، دیگران همیشه به نظرت بی منطق می رسند. اگر با درک شرایط مردم از آنها تقاضایی بکنی، به راحتی برآورده می شود.


——————————–
باد و خورشید
روزی خورشید و باد هر دو در حال گفتگو بودند و هر کدام نسبت به دیگری احساس برتری می کرد . باد به خورشید می گفت : من از تو قوی ترم خورشید هم ادعا میکرد که او قدرتمندتر است. گفتند بیاییم امتحان کنیم . خوب حالا چگونه ؟ دیدند مردی در حال عبور است و کتی به تن دارد. باد گفت من می توانم کت آن مرد را از تنش در آورم. خورشید گفت پس شروع کن. باد وزید و وزید. با تمام قدرتی که داشت به زیر کت مرد می کوبید. در این هنگام که مرد دید ممکن است کتش را از دست بدهد ، دکمه ی کتش را بست و با دو دستش محکم آن را چسبید. باد هر چه کرد نتوانست کت را از تنش خارج کند و با خستگی تمام رو به خورشید کرد و گفت عجب آدم سرسختی بود ، هر چه سعی کردم موفق نشدم .مطمئن هستم که تو هم نمی توانی . خورشید گفت تلاشم را می کنم وشروع کرد به تابیدن . پرتوهای پر مهرش را بر سر مرد بارید و او را گرم کرد .
مرد که تا چند لحظه قبل سعی در حفظ کت خود داشت ، متوجه شد که هوا تغییر کرده و با تعجب به خورشید نگریست . دید از آن باد خبری نیست ، احساس آرامش و امنیت کرد . با تلاش مداوم و پر مهر خورشید او نیز گرم شد و دید که دیگر نیازی به اینکه کت را به تن داشته باشد نیست . بلکه به تن داشتن آن باعث آزار و اذیت او می شود . به آرامی کت را از تن به در آورد و به روی دستانش قرار داد. باد سر به زیر انداخت و فهمید که خورشید پر مهر و محبت که پرتوهای خویش را بی منت به دیگران می بخشد از او که به زور می خواست کاری را انجام دهد بسیار قوی تر است .



———————————-
گاهی باید نشنید
چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند.
بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند: که دیگر چاره ای نیست شما به زودی خواهید مرد.
دو قورباغه این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر مدام می گفتند: که دست از تلاش
بردارند چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خیلی زود خواهند مرد. بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. سر انجام به داخل گودال پرت شد و مرد.
اما قورباغه دیگر با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. هر چه بقیه قورباغه ها فریاد میزدند که تلاش بیشتر فایده ای ندارد او مصمم تر می شد تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد. وقتی بیرون آمد. بقیه قورباغه ها از او پرسیدند: مگر تو حرفهای ما را نمی شنیدی؟
معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فکر می کرد که دیگران او را تشویق می کنند.


—————————————
ما چقدر فقیر هستیم
روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک روستا برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند. آن دو، یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند.
در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟
پسر پاسخ داد: عالی بود پدر!
پدر پرسید: آیا به زندگی آنها توجه کردی؟
پسر پاسخ داد: بله پدر!
و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا، ما در حیاطمان یک فواره داریم و آن ها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوسهای تزیینی داریم و آن ها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود، اما باغ آن ها بی انتهاست!
با شنیدن حرف های پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسر بچه اضافه کرد: متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!



——————————–
خرید طوطی
مردی به یک مغازه فروش حیوانات رفت و درخواست یک طوطی کرد. صاحب فروشگاه به سه طوطی خوش چهره اشاره کرد و گفت: طوطی سمت چپ ۵۰۰ دلار است.
مشتری: چرا این طوطی اینقدر گران است؟
صاحب فروشگاه: این طوطی توانایی انجام تحقیقات علمی و فنی را دارد.
مشتری: قیمت طوطی وسطی چقدر است؟‌
صاحب فروشگاه: طوطی وسطی ۱۰۰۰ دلار است. برای اینکه این طوطی توانایی نوشتن مقاله ای که در هر مسابقه ای پیروز شود را دارد. و سرانجام مشتری از طوطی سوم پرسید و صاحب فروشگاه گفت: ۴۰۰۰ دلار.
مشتری: این طوطی چه کاری می تواند انجام دهد؟
صاحب فروشگاه جواب داد:‌ صادقانه بگویم من چیز خاصی از این طوطی ندیدم ولی دو طوطی دیگر او را مدیر صدا می زنند.


——————————
جواب دندان شکن
روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد. زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد .
بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد ،تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و … محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت : مادمازل من لئون تولستوی هستم .
زن که بسیار شرمگین شده بود ،عذر خواهی کرد و گفت :چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید؟ تولستوی در جواب گفت : شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید.



تاريخ : چهارشنبه ۱٩ مهر ۱۳٩۱ | ٢:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

 

چه رسم جالبی است !!!
محبتت را میگذارند پای احتیاجت …
صداقتت را میگذارند پای سادگیت …
سکوتت را میگذارند پای نفهمیت …
نگرانیت را میگذارند پای تنهاییت …
و وفاداریت را پای بی کسیت …
و آنقدر تکرار میکنند که خودت باورت میشود که تنهایی و بیکس و محتاجی !!!

 



تاريخ : چهارشنبه ۱٩ مهر ۱۳٩۱ | ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

 

پادشاهی در یک شب سرد زمستانی درقصر به یکی از نگهبانان برخورد
گفت:سردت نیست؟
گفت:عادت دارم
شاه گفت:میگویم برایت لباس گرم بیاورند
شاه فراموش کرد
صبح جنازه نگهبان را پیدا کردندکه روی دیوار نوشته بود:
من سالها به سرما عادت داشتم وعده لباس گرمت مرا از پای درآورد
 
 


تاريخ : سه‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳٩۱ | ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

همه چیز در دست خداست

 اراده خدا می تواند ناممکن ها را ممکن سازد

آنچه را به عقل ما جور در نمی آید انجام دهد

خدایا لحظه به لحظه به تو محتاجم

کمکم کن

چون فقط تو می توانی و تو می دانی

هر چه عمیق تر ، آرام تر و متواضع تر

تاکنون جملات زیبای زیادی از بزرگان نقل شده اما من آنچه را خود آزموده ام نقل می کنم برایتان

چونکه رسم عاقلی بر اینست که:

 عاقل آنچه را که می داند ، نمی گوید ؛ ولی آنچه را که می گوید ، می داند!

انسان همچون رودخانه است ؛ هر چه عمیق تر باشد ، آرام تر و متواضع تر است!

داشتن پشتکار ، تفاوت ظریف بین شکست و کامیابی است!

خوشبختی یعنی هماهنگی با حوادث روزگار !

محبت



تاريخ : سه‌شنبه ٤ مهر ۱۳٩۱ | ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()
.: Weblog Themes By RoozGozar.com :.