دیوان حافظ

 

بازآی ساقیا که هواخواه خدمتم***مشتاق بندگی و دعاگوی دولتم

زان جا که فیض جام سعادت فروغ توست***بیرون شدی نمای ز ظلمات حیرتم

هر چند غرق بحر گناهم ز صد جهت***تا آشنای عشق شدم ز اهل رحمتم

عیبم مکن به رندی و بدنامی ای حکیم***کاین بود سرنوشت ز دیوان قسمتم

می خور که عاشقی نه به کسب است و اختیار***این موهبت رسید ز میراث فطرتم

من کز وطن سفر نگزیدم به عمر خویش***در عشق دیدن تو هواخواه غربتم

دریا و کوه در ره و من خسته و ضعیف***ای خضر پی خجسته مدد کن به همتم

دورم به صورت از در دولتسرای تو***لیکن به جان و دل ز مقیمان حضرتم

حافظ به پیش چشم تو خواهد سپرد جان***در این خیالم ار بدهد عمر مهلتم



تاريخ : جمعه ٢٤ بهمن ۱۳٩۳ | ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

 

دیوان حافظ

 

اگر شراب خوری جرعه‌ای فشان بر خاک***از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک

برو به هر چه تو داری بخور دریغ مخور***که بی‌دریغ زند روزگار تیغ هلاک

به خاک پای تو ای سرو نازپرور من***که روز واقعه پا وامگیرم از سر خاک

چه دوزخی چه بهشتی چه آدمی چه پری***به مذهب همه کفر طریقت است امساک

مهندس فلکی راه دیر شش جهتی***چنان ببست که ره نیست زیر دیر مغاک

فریب دختر رز طرفه می‌زند ره عقل***مباد تا به قیامت خراب طارم تاک

به راه میکده حافظ خوش از جهان رفتی***دعای اهل دلت باد مونس دل پاک



تاريخ : جمعه ٢٤ بهمن ۱۳٩۳ | ٩:۱٢ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

نقاط قوت و ضعف ما، همانند برگ های سبز و زرد یک درخت هستند

و این بستگی به ما دارد که مُدام در پیِ از بین بُردن برگ های زرد باشیم

یا تلاش کنیم آنقدر برگ سبز داشته باشیم که زردها هم در میان آنها پذیرفتنی باشند)



تاريخ : جمعه ۱٠ بهمن ۱۳٩۳ | ٩:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

میلاد انسان کامل

میلاد نبی اکرم، بهانه خلقت و قرآن ناطق تبریک و تهنیت باد



تاريخ : پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۳ | ٩:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

آدمهایی هستد که دلبری نمی کنند...

حرفهای عاشقانه نمی زنند...

چیز خاصی نمی گویند که ذوق کنی امّا عاشقشان می شوی!!

ناخواسته دلت برایشان می رود...

این آدمها فقط راست می گویند...

راست می گویند با چاشنی قشنگ مهر...

لبخند می زنند نه برای اینکه توجهت را جلب کنند

لبخند می زنند چون لبخند جزیی از وجودشان است...

لبخندشان مصنوعی نیست ، اجباری نیست...

در لبخندشان خدا را می بینی...

اینها ساده اند ، حرف زندنشان... راه رفتنشان... نگاهشان...

ادعا ندارند، بی آلایشند ، پاک و مهربانند...

چقدر دوست دارم این آدمهای گمنام و بی نشان اما خالص را...



تاريخ : پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۳ | ۱:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()
تاريخ : چهارشنبه ۱٧ دی ۱۳٩۳ | ۳:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

 

این است راز آرامش

آرامش

 

کشیش سوار هواپیما شد.  کنفرانسی تازه به پایان رسیده بود و او می‎رفت تا در کنفرانس دیگری شرکت کند؛ می‎رفت تا خلق خدا را هدایت کند و به سوی خدا بخواند و به رحمت الهی امیدوار سازد.  در جای خویش قرار گرفت.  اندکی گذشت، ابری آسمان را پوشانده بود، امّا زیاد جدّی به نظر نمی‎رسید.  مسافران شادمان بودند که سفرشان به زودی شروع خواهد شد.

هواپیما از زمین برخاست.  اندکی بعد، کمربندها را مسافران گشودند تا کمی بیاسایند.  پاسی گذشت.  همه به گفتگو مشغول؛ کشیش در دریای اندیشه غوطه‌ور که در جمع بعد چه‎ها باید گفت و چگونه بر مردم تأثیر باید گذاشت.  ناگاه، چراغ بالای سرش روشن شد: "کمربندها را ببندید!"  همه با اکراه کمربندها را بستند؛ امّا زیاد موضوع را جدّی نگرفتند.  اندکی بعد، صدای ظریفی از بلندگو به گوش رسید، "از نوشابه دادن فعلاً معذوریم؛ طوفان در پیش است

موجی از نگرانی به دلها راه یافت، امّا همانجا جا خوش کرد و در چهره‌ها اثری ظاهر نشد، گویی همه می‌کوشیدند خود را آرام نشان دهند. باز هم کمی گذشت و صدای ظریف دیگربار بلند شد، "با پوزش فعلاً غذا داده نمی‌شود؛ طوفان در راه است و شدّت دارد" نگرانی، چون دریایی که بادی سهمگین به آن یورش برده باشد، از درون دلها به چهره‌ها راه یافت و آثارش اندک اندک نمایان شد.

هواپیما، سفرهوایی

طوفان شروع شد؛ صاعقه درخشید، نعره رعد برخاست  و صدای موتورهای هواپیما را در غرّش خود محو و نابود ساخت؛ کشیش نیک نگریست؛ بعضی دستها به دعا برداشته شد؛ امّا سکوتی مرگبار بر تمام هواپیما سایه افکنده بود؛ طولی نکشید که هواپیما همانند چوب‎پنبه بر روی دریایی خروشان بالا رفت و دیگربار فرود افتاد، گویی هم‌اکنون به زمین برخورد می‎کند و از هم متلاشی می‎گردد. کشیش نیز نگران شد؛ اضطراب به جانش چنگ انداخت؛ از آن همه که برای گفتن به مردم در ذهن اندوخته بود، هیچ باقی نماند؛ گویی حبابی بود که به نوک خارک ترکیده بود؛ پنداری خود کشیش هم به آنچه که می‌خواست بگوید ایمانی نداشت. سعی کرد اضطراب را از خود برهاند؛ امّا سودی نداشت.  همه آشفته بودند و نگران رسیدن به مقصد و از خویش پرسان که آیا از این سفر جان به سلامت به در خواهند برد.

نگاهی به دیگران انداخت؛ نبود کسی که نگران نباشد و به گونه‎ای دست به دامن خدا نشده باشد.  ناگاه نگاهش به دخترکی افتاد خردسال؛ آرام و بی‎صدا نشسته بود و کتابش را می‌خواند؛ یک پایش را جمع کرده، زیر خود قرار داده بود. ابداً اضطراب در دنیای او راه نداشت؛ آرام و آسوده‌ خاطر نشسته بود.  گاهی چشمانش را می‎بست، و سپس می‎گشود و دیگر بار به خواندن ادامه می‎داد.  پاهایش را دراز کرد، اندکی خود را کش و قوس داد، گویی می‎خواهد خستگی سفر را از تن براند؛ دیگربار به خواندن کتاب پرداخت؛ آرامشی زیبا چهره‌اش را در خود فرو برده بود.

هواپیما زیر ضربات طوفان مبارزه می‎کرد، گویی طوفان مشت‎های گره کرده خود را به بدنه هواپیما می‎کوفت، یا می‎خواست مسافران را که مشتاق زمین سفت و محکمی در زیر پای بودند، بترساند.  هواپیما را چون توپی به بالا پرتاب می‎کرد و دیگربار فرود می‎آورد.  امّا این همه در آن دخترک خردسال هیچ تأثیری نداشت، گویی در گهواره نشسته و آرام تکان می‎خورد و در آن آرامش بی‎مانند به خواندن کتابش ادامه می‎داد.

دختر

کشیش ابداً نمی‎توانست باور کند؛ در جایی که هیچ یک از بزرگسالان از امواج ترس در امان نبود، او چگونه می‎توانست چنین ساکن و خاموش بماند و آرامش خویش حفظ کند.  بالاخره هواپیما از چنگ طوفان رها شد، به مقصد رسید، فرود آمد. مسافران، گویی با فرار از هواپیما از طوفان می‎گریزند، شتابان هواپیما را ترک کردند، امّا کشیش همچنان بر جای خویش نشست.  او می‎خواست راز این آرامش را بداند.  همه رفتند؛ او ماند و دخترک.  کشیش به او نزدیک شد و از طوفان سخن گفت و هواپیما که چون توپی روی امواج حرکت می‌کرد.  سپس از آرامش او پرسید و سببش؛ سؤال کرد که چرا هراس را در دلش راهی نبود آنگاه که همه هراسان بودند.

دخترک به سادگی جواب داد، "چون پدرم خلبان بود؛ او داشت مرا به خانه می‎برد؛ اطمینان داشتم که هیچ نخواهد شد و او مرا در میان این طوفان به سلامت به مقصد خواهد رساند؛ ما عازم خانه بودیم؛ پدرم مراقب بود؛ او خلبان ماهری است."  گویی آب سردی بود بر بدن کشیش؛ سخن از اطمینان گفتن و خود به آن ایمان داشتن؛

این است راز آرامش و فراغت از اضطراب!



تاريخ : چهارشنبه ۱٧ دی ۱۳٩۳ | ٢:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()
تاريخ : سه‌شنبه ۱٦ دی ۱۳٩۳ | ۳:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

معنی حسبنا الله و نعم الوکیل نعم المولی و نعم النصیر

یعنی یک نفر برای همه نگرانی هایت بیدار است 

یعنی اگر یک حامی یا سرپرستی را با تمام خصوصیات تصور کنی،

بی‌گمان جز خداوند نیست. 

 



تاريخ : دوشنبه ۱٥ دی ۱۳٩۳ | ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

روزی مردی برای خود خانه ای بزرگ و زیبا خرید که حیاطی بزرگ با درختان میوه داشت.

در همسایگی او خانه ای قدیمی بود که صاحبی حسود داشت, و همیشه سعی می کرد اوقات او را تلخ کند و با گذاشتن زباله کنار خانه اش و ریختن آشغال آزارش می داد

یک روز صبح خوشحال از خواب برخاست و همین که به ایوان رفت دید یک سطل پر از زباله در ایوان است. سطل را تمیز کرد ، برق انداخت و آن را از میوه های تازه ی حیاط خود پر کرد تا برای همسایه ببرد .وقتی همسایه صدای در زدن او را شنید خوشحال شد و پیش خود فکر کرد این بار برای دعوا آمده است. وقتی در را باز کرد مرد به او یک سطل از میوه های تازه و داد و گفت :

هر کس آن چیزی را با دیگری قسمت می کند که از آن بیشتر دارد. 

 

تو چه چیزی را با دیگران قسمت می کنی؟ غم واندوه یا شادی و سرور؟

خشم و نفرت یا عشق و محبت؟ بدی یا نیکی؟رنج و تعب یا آرامش و آسایش؟

و..........یا...............؟

روزی که به دنیا می آیی کبریتی برافروخته میشود انتخاب با توست که بسوزانی یا گرما ببخشی . در آزمون زندگی برنده باشی یا بازنده؟پس خوب به آنچه که می کنی فکر کن که فقط وفقط یک بار فرصت زیستن وعشق ورزیدن داری...



تاريخ : شنبه ۱۳ دی ۱۳٩۳ | ٩:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

 

ٍﺍﻣﺮﻭﺯ ﻫﺮ ﭼﻪ ﻗﺪﺭ ﺑﺨﻨﺪﯼ ﻭ ﻫﺮ ﭼﻪ ﻗﺪﺭ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﺎﺷﯽ، ﺍﺯ ﻣﺤﺒﺖ ﺩﻧﯿﺎ ﮐﻢ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ، ﭘﺲ ﺑﺨﻨﺪ ﻭ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﺎﺵ.

ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺧﺮﺩﻩ ﻧﻤﯽ ﮔﯿﺮﺩ، ﭘﺲ ﺷﺎﺩﯼ ﺑﺨﺶ ﺑﺎﺵ.

ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻫﺮ ﭼﻪ ﻗﺪﺭ ﮐﻪ ﻧﻔﺲ ﺑﮑﺸﯽ، ﺟﻬﺎﻥ ﺑﺎ ﻣﺸﮑﻞ ﮐﻤﺒﻮﺩ ﺍﮐﺴﯿﮋﻥ ﻣﻮﺍﺟﻪ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ، ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﻋﻤﺎﻕ ﻭﺟﻮﺩﺕ ﻧﻔﺲ ﺑﮑﺶ.

ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻫﺮ ﭼﻪ ﻗﺪﺭ ﺧﺪﺍ ﺭﻭ ﺻﺪﺍ ﮐﻨﯽ، ﺧﺪﺍ ﺧﺴﺘﻪ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ، ﭘﺲ ﺻﺪﺍﯾﺶ ﮐﻦ،

ﺍﻭ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺗﻮﺳﺖ . ﺍﻭ، ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺁﺭﺯﻭﻫﺎﯾﺖ، ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯾﺖ، ﮔﺮﯾﻪﻫﺎﯾﺖ، ﻭ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﺩﻥ ﻫﺎﯾﺖ ﺍﺳﺖ.

ﺍﻣﺮﻭﺯ ...ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﺳﺖ، ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺟﺎﻭﺩﺍﻧﻪ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﻣﺮﻭﺯ ... ﺯﯾﺒﺎ ﺗﺮﯾﻦ ﺭﻭﺯ ﺩﻧﯿﺎﺳﺖ ......



تاريخ : شنبه ٦ دی ۱۳٩۳ | ٩:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()
تاريخ : چهارشنبه ۳ دی ۱۳٩۳ | ۳:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

 

ﺍﻧﻌﮑﺎﺱ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺎﺵ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ ﺩﺭ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺑﺒﯿﻨﯽ ...

ﺍﮔﺮ ﻋﺸﻖ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ،ﻋﺸﻖ ﺑﻮﺭﺯ .......

ﺍﮔﺮﺻﺪﺍﻗﺖ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ،ﺭﺍﺳﺘﮕﻮ ﺑﺎﺵ .....

ﺍﮔﺮ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ،ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺑﮕﺬﺍﺭ

ﺩﻧﯿﺎﭼﯿﺰﯼ ﺟﺰ ﭘﮋﻭﺍﮎ ﻧﯿﺴﺖ. ....

یادمان باشد زندگی انعکاس رفتار ما است ....

انعکاس من بر من....

پس حواسمان باشد بهترین باشیم تا بهترین دریافت کنیم....



تاريخ : چهارشنبه ٢٦ آذر ۱۳٩۳ | ٥:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

 

نگرانی، فردایت را خالی از غصه نمی کند،

بلکه فدرت را از امروزت می گیرد.

Worry does not empty tomorrow of its sorrow; it empties today of its strength.

 

 

http://www.aparat.com/v/H1ADS



تاريخ : پنجشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩۳ | ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

 

ﺑﺎﺭﺍﻟﻬﺎ ؛

 ﺩﺭﻫﯿﺎﻫﻮﻱ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺭﯾﺎﻓﺘﻢ ﭼﻪ ﺩﻭﯾﺪﻥ ﻫﺎﯾﯽ ﻛﻪ ﻓﻘﻂ ﭘﺎﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﻦ ﮔﺮﻓﺖ ﺩﺭﺣﺎﻟﯿﻜﻪ ﮔﻮﯾﯽ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ!

ﭼﻪ ﻏﺼﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﻛﻪ ﻓﻘﻂ ﺳﭙﯿﺪﻱ ﻣﻮﯾﻢ ﺣﺎﺻﻞ ﺷﺪ،ﺩﺭﺣﺎﻟﯿﻜﻪ ﻗﺼﻪ ﺍﻱ ﻛﻮﺩﻛﺎﻧﻪ ﺑﯿﺶ ﻧﺒﻮﺩ!

ﺩﺭﯾﺎﻓﺘﻢ ﻛﻪ ﺍﮔﺮﺗﻮ ﺑﺨﻮﺍﻫﯽ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﻭ ﺍﮔﺮ ﻧﻪ، ﻧﻤﯿﺸﻮﺩ. ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﻭﺳﺎﺩﮔﯽ!

 

ﻛﺎﺵ ﻧﻪ ﻣﯽ ﺩﻭﯾﺪﻡ ﻭﻧﻪ ﻏﺼﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﺩﻡ ﺑﺠﺎﯾﺶ ﻓﻘﻂ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺭﺍﺿﯽ ﻧﮕﻪ ﻣﯽ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭﺗﺴﻠﯿﻢ ﺗﻮ ﻣﯿﺸﺪﻡ...

خدایا راضیم به رضایت. هر چه بود و شد سهم نوکری امام حسین



تاريخ : پنجشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩۳ | ۸:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()
.: Weblog Themes By RoozGozar.com :.