ﺍﻧﻌﮑﺎﺱ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺎﺵ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ ﺩﺭ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺑﺒﯿﻨﯽ ...

ﺍﮔﺮ ﻋﺸﻖ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ،ﻋﺸﻖ ﺑﻮﺭﺯ .......

ﺍﮔﺮﺻﺪﺍﻗﺖ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ،ﺭﺍﺳﺘﮕﻮ ﺑﺎﺵ .....

ﺍﮔﺮ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ،ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺑﮕﺬﺍﺭ

ﺩﻧﯿﺎﭼﯿﺰﯼ ﺟﺰ ﭘﮋﻭﺍﮎ ﻧﯿﺴﺖ. ....

یادمان باشد زندگی انعکاس رفتار ما است ....

انعکاس من بر من....

پس حواسمان باشد بهترین باشیم تا بهترین دریافت کنیم....



تاريخ : چهارشنبه ٢٦ آذر ۱۳٩۳ | ٥:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

 

نگرانی، فردایت را خالی از غصه نمی کند،

بلکه فدرت را از امروزت می گیرد.

Worry does not empty tomorrow of its sorrow; it empties today of its strength.

 

 

http://www.aparat.com/v/H1ADS



تاريخ : پنجشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩۳ | ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

 

ﺑﺎﺭﺍﻟﻬﺎ ؛

 ﺩﺭﻫﯿﺎﻫﻮﻱ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺭﯾﺎﻓﺘﻢ ﭼﻪ ﺩﻭﯾﺪﻥ ﻫﺎﯾﯽ ﻛﻪ ﻓﻘﻂ ﭘﺎﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﻦ ﮔﺮﻓﺖ ﺩﺭﺣﺎﻟﯿﻜﻪ ﮔﻮﯾﯽ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ!

ﭼﻪ ﻏﺼﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﻛﻪ ﻓﻘﻂ ﺳﭙﯿﺪﻱ ﻣﻮﯾﻢ ﺣﺎﺻﻞ ﺷﺪ،ﺩﺭﺣﺎﻟﯿﻜﻪ ﻗﺼﻪ ﺍﻱ ﻛﻮﺩﻛﺎﻧﻪ ﺑﯿﺶ ﻧﺒﻮﺩ!

ﺩﺭﯾﺎﻓﺘﻢ ﻛﻪ ﺍﮔﺮﺗﻮ ﺑﺨﻮﺍﻫﯽ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﻭ ﺍﮔﺮ ﻧﻪ، ﻧﻤﯿﺸﻮﺩ. ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﻭﺳﺎﺩﮔﯽ!

 

ﻛﺎﺵ ﻧﻪ ﻣﯽ ﺩﻭﯾﺪﻡ ﻭﻧﻪ ﻏﺼﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﺩﻡ ﺑﺠﺎﯾﺶ ﻓﻘﻂ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺭﺍﺿﯽ ﻧﮕﻪ ﻣﯽ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭﺗﺴﻠﯿﻢ ﺗﻮ ﻣﯿﺸﺪﻡ...

خدایا راضیم به رضایت. هر چه بود و شد سهم نوکری امام حسین



تاريخ : پنجشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩۳ | ۸:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

آنقدر آسمان نرفتم که پر و بالم ز هم گسسته شده.

تو به من از خودم غریب تری

هر چه پل ساختی

خدا... شکسته شده

رحم کن توبه را مهیا کن

راه برگشت را خودت وا کن

دل شکسته قیمتی تره،

صدای بهتری داره

خدا ببین ، دلم چقدر شکسته

بیا و لحظه ها مو آسمونی کن،

بیا و مهربونی کن

بیا ببین دلم چقدر شکسته

یا حسین(ع) راه تویی، راهنما تو،

السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین

انا الحسین مصباح الهدی و سفینه النجاه

 

امیدوارم دیدنه این کلیپ حاله شمارم مثل من عوض کنه.......

http://www.aparat.com/v/Dqc3z

هیچی واسه گفتن نمیمونه...

فقط وفقط تامل...

خیلی قشنگ بود..حتماببینید

http://www.aparat.com/v/I3wD5

http://www.aparat.com/v/Nmqek

http://www.aparat.com/v/52bu7



تاريخ : چهارشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩۳ | ٧:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

 

اینجا بجز دوری تو،

چیزی به من نزدیک نیست.

 

 

 



تاريخ : یکشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩۳ | ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

یادمان باشد، زنگ تفریح دنیا همیشگی نیست، زنگ بعد حساب داریم.


خدایا از تو امان خواهم در آن روزى که سود ندهد کسى را نه مال و نه فرزندان مگر آن کس که دلى پاک به نزد خدا آورد


و از تو امان خواهم در آن روزى که بگزد شخص ستمکار هر دو دست خود را و گوید اى کاش گرفته بودم با پیامبر راهى


و از تو امان خواهم در روزى که شناخته شوند جنایتکاران به سیما و رخساره شان و بگیرندشان به پیشانیها و قدمها


و از تو امان خواهم در آن روزى که کیفر نبیند پدرى بجاى فرزندش و نه فرزندى کیفر شود بجاى پدرش براستى وعده خدا حق است.

و از تو امان خواهم در آن روزى که سود ندهد ستمکاران را عذرخواهیشان و بر ایشان است لعنت و ایشان را است بدى آن سراى(برگرفته از قسمتهایی از مناجات امیرالمومنین)

 

گله هارابگذار!

ناله هارابس کن!

روزگارگوش ندارد که تو هی شِکوه کنی!

زندگی چشم ندارد که ببیند اخم دلتنگِ تو را...

فرصتی نیست که صرف گله وناله شود!

تابجنبیم تمام است تمام!!

مهردیدی که به برهم زدن چشم گذشت....

یاهمین سال جدید!!

بازکم مانده به عید!!

این شتاب عمراست ...

من وتوباورمان نیست که نیست!!

***زندگی گاه به کام است و بس است؛

زندگی گاه به نام است و کم است؛

زندگی گاه به دام است و غم است؛

چه به کام و

 چه به نام و

 چه به دام...

 زندگی معرکه همت ماست...زندگی میگذرد...

زندگی گاه به نان است و کفایت بکند؛

زندگی گاه به جان است و جفایت بکند‌؛

زندگی گاه به آن است و رهایت بکند؛

چه به نان

 و چه به جان 

و چه به آن...

زندگی صحنه بی تابی ماست...زندگی میگذرد...

زندگی گاه به راز است و ملامت بدهد؛

زندگی گاه به ساز است و سلامت بدهد؛

زندگی گاه به ناز است و جهانت بدهد؛

چه به راز 

و چه به ساز

 و چه به ناز...

 زندگی لحظه بیداری ماست...زندگی میگذرد...

 زندگی فرصت نیست تجربه ایست،

 تا بدانیم،که حقیقت نیستیم! 

“خاطره ایم” 

 

یادمان باشد، زنگ تفریح دنیا همیشگی نیست. زنگ بعد حساب داریم.

 



تاريخ : یکشنبه ٩ آذر ۱۳٩۳ | ٩:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

زندگـــی زیبـاســـت چشمـی بـاز کـن
گردشـــی در کوچــه باغ راز کن
هر که عشقش در تماشا نقش بست
عینک بد‌بینی خود را شکسـت
من مـیـــان جســـم‌ها جــان دیـــده‌ام
درد را افکنـــده درمـان دیـــده‌ام
دیــــده‌ام بــر شـــاخه‌ها احـســـاسـ‌ـها
می‌تپــد دل در شمیــــم یاسها
زنــدگــی موسـیـقـی گنـجشـکهاست
زندگی باغ تماشـــای خداســت
گـــر تـــو را نــور یـقیــــن پیــــــدا شود
می‌تواند زشــت هم زیبا شــود
حال من، در شهر احسـاسم گم است
حال من، عشق تمام مردم است!
زنـدگــی یــعنـی همیـــــــن پــروازهــا
صبـــح‌هـا، لبـخند‌هـا، آوازهـــا
ای خــــطوط چهــــره‌ات قـــــــرآن من
ای تـو جـان جـان جـان جـان مـن
با تـــو اشــــعارم پـر از تــو مــی‌شـود
مثنوی‌هایـم همــه نو می‌شـود
حرفـهایـم مــــرده را جــــان می‌دهــد



تاريخ : یکشنبه ٩ آذر ۱۳٩۳ | ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

 



تاريخ : یکشنبه ٩ آذر ۱۳٩۳ | ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

 

 

 

 

دل آدمی ...چه گرم می شود

گاهی ساده... به یک دلخوشی کوچک...

به یک احوالپرسی ساده...

به یک دلداری کوتاه ...

به یک "تکان سر"...یعنی...تو را می فهمم...

به یک گوش دادن خالی ...بدون داوری!

به یک همراهی شدن کوچک ...

به حتی یک همراهی کردن ممتد آرام ...

به یک پرسش :"خوبی؟"

به یک جمله زیبا :" مراقب خودت باش"

به یک دعوت کوچک به صرف یک فنجان قهوه ! 

به یک وقت گذاشتن برای تو...

به شنیدن یک "من کنارت هستم "...

به یک هدیه ی بی مناسبت ...

به یک" دوستت دارم "بی دلیل ...

به یک غافلگیری :به یک خوشحال کردن کوچک ...

به یک نگاه ...

به یک شاخه گل...

دل آدمی گاهی ...چه شاد می شود...

به یک فهمیده شدن ...درست !

به لبخند!

به یک سلام !

به یک خدانگهدار!

به یک تعریف به یک تایید به یک تبریک ...

 

 

 و ما چه بی رحمانه این دلخوشی های

کوچک و ساده را از هم دریغ میکنیم...

و تمام محبت و دوست داشتن مان را گذاشته ایم کنار تا....

به یک باره همه آنها را پس از مرگ نثار هم کنیم ...

 



تاريخ : یکشنبه ٩ آذر ۱۳٩۳ | ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

پادشاهی در زمستان به نگهبان گفت:

سردت نیست؟ گفت: عادت دارم

گفت: میگویم برات لباس گرم بیاورند

.

.

.

و فراموش کرد

 

 صبح جنازه نگهبان را دیدند که روی دیوار نوشته بود: به سرما عادت داشتم  اما وعده لباس گرمت مرا از پای در آورد ...!

 

مواظب وعدهایمان باشیم

 

پ ن: نتیجه اخلاقی ...   



تاريخ : شنبه ۸ آذر ۱۳٩۳ | ٧:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

کاش از انگشتهای دستمان یاد میگرفتیم

یکی کوچک,یکی بزرگ

یکی بلند و یکی کوتاه

یکی قوی تر و یکی ضعیف تر

اما هیچکدام دیگری را مسخره نمیکند

هیچکدام دیگری را له نمیکند

و هیچکدام برای دیگری تعظیم نمیکند

آنها کنار هم یک دست میشوند و کار میکنند

چرا ما انسانها اگر از کسی بالاتر بودیم,لهش میکنیم و اگر از کسی پایینتر بودیم او را میپرستیم

شاید بخاطر همینکه یادمان باشد,نه کسی بنده ماست,نه کسی خدای ما,خداوند انگشتهای ما را اینگونه آفرید

آری,باید باهم باشیم و کنار هم

آنگاه لذت یک دست بودن را میفهمیم



تاريخ : چهارشنبه ٥ آذر ۱۳٩۳ | ۳:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

 

اگر جای دانه هایت را که روزی کاشته ای فراموش کردی،

باران روزی به تو خواهد گفت کجا کاشته ای ...

 

"پس نیکی را بکار،بالای هر زمینی...و زیر هر آسمانی ....برای هر کسی .. "

 

تو نمیدانی کی و کجا آن را خواهی یافت!!

که کار نیک هر جا که کاشته شود به بار می نشیند ...

اثر زیبا باقی می ماند،

حتی اگر روزی صاحب اثر دیگر حضور نداشته باشد .

 



تاريخ : چهارشنبه ٥ آذر ۱۳٩۳ | ٢:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

 

از نو  می سازمت دل خدایی

 

تا خدا هست، ابدیت هست.

تا خدا هست، فراوانی هست.

تا خدا هست، شقایق هست.

تا خدا هست، زندگی جاریست.

تا خدا هست، غم ، نا امیدی، همه تولد است، مرگی نیست.

مرگ روز نا امیدیست.

دنیای فراوانی خوبی هاست.

 

قایق تان شکست ؟ پاروی تان را آب برد؟ تورتان پاره شد؟ صیدتان دوباره به دریا برگشت ؟ 

غمت نباشد چون خدا با ماست! 

هیچ وقت نگو از ماست که برماست 

بگو خدا با ماست.

 

اگر قایقت شکست ، باشد !

 دلت نشکند! دلی نشکنی.

 

 

اگر پارویت را آب برد ، باشد ! آبرویت را آب نبرد! آبرویی نبری.

 

اگر صیدت از دستت رفت ، باشد ! امیدت از دست نرود! وامیدکسی را ناامید نکنی.

 

امروز اگر تمام سرمایه ات از دستت رفت ، دستانت را که داری !

 پس خدایت را شکر کن. دوباره شکر کن! بیا شکر کنیم که اگر کفشی به پا نداریم، پا که داریم راه برویم و اگر چیزی به دست نداریم دست که داریم دوباره به دست می آوریم.

دوباره می سازیم و دوباره به دست می آوریم.دوباره می خریم و دوباره می خندیم



تاريخ : چهارشنبه ٥ آذر ۱۳٩۳ | ٩:٤٩ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

 

 

کسی که از خودش اطمینان دارد، دیگری را تخریب نمی کند. 

حق کشی، زوز ، ظلم ، بی احترامی نمی کند

ﻣﺮﺩﯼ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﺯﯾﺮ ﺩﺭﺧﺘﯽ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ

ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﻧﺰﺩ ﺍﻭ ﺁﻣﺪ ﺍﺩﺍﯼ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﻗﺮﺑﺎﻥ ﺍﺯ

ﭼﻪ ﺭﺍﻫﯽ ﻣﯿﺘﻮﺍﻥ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺘﺨﺖ ﺭﻓﺖ؟

ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﻭ ﻧﺨﺴﺖ ﻭﺯﯾﺮ ﻫﻤﯿﻦ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻧﺰﺩ ﻣﺮﺩ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﺁﻣﺪ ﻭ

ﺑﺪﻭﻥ ﺍﺩﺍﯼ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﮔﻔﺖ : ﺁﻗﺎ ﺭﺍﻫﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺘﺨﺖ ﻣﯿﺮﻭﺩ

ﮐﺪﺍﻡ ﺍﺳﺖ؟

ﺳﭙﺲ ﻣﺮﺩﯼ ﻋﺎﺩﯼ ﻧﺰﺩ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﺁﻣﺪ ﺿﺮﺑﻪ ﺍﯼ ﺑﻪ ﺳﺮ ﺍﻭ ﺯﺩ ﻭ

ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﺍﺣﻤﻖ ﺭﺍﻫﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺘﺨﺖ ﻣﯿﺮﻭﺩ ﮐﺪﺍﻣﺴﺖ؟

ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﺮﺩ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﺭﺍ ﺗﺮﮎ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﺍﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ

ﺧﻨﺪﯾﺪﻥ ﮐﺮﺩ ﻣﺮﺩ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮐﻪ ﮐﻨﺎﺭ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺍﺯ ﺍﻭ

ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﺑﺮﺍﯼ ﭼﻪ ﻣﯿﺨﻨﺪﯼ؟

ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ : ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺳﻮﺍﻝ ﮐﺮﺩ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ

ﺑﻮﺩ ﻣﺮﺩ ﺩﻭﻡ ﻧﺨﺴﺖ ﻭﺯﯾﺮ ﺍﻭ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﺮﺩ ﺳﻮﻡ ﻓﻘﻂ ﯾﮏ

ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﺳﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ

ﻣﺮﺩ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﺍﺯ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪﯼ؟ ﻣﮕﺮ ﺗﻮ

ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﻧﯿﺴﺘﯽ؟

ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ : ﺭﻓﺘﺎﺭ ﺁﻧﻬﺎ …

ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺍﺯ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺧﻮﺩ ﺍﻃﻤﯿﻨﺎﻥ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺩﻟﯿﻞ

ﺍﺩﺍﯼ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﮐﺮﺩ …

ﻭﻟﯽ ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﺑﻪ ﻗﺪﺭﯼ ﺍﺯ ﺣﻘﺎﺭﺕ ﺧﻮﺩ ﺭﻧﺞ ﻣﯿﺒﺮﺩ ﮐﻪ ﺣﺘﯽ

ﻣﺮﺍ ﮐﺘﮏ ﺯﺩ ...

ﻃﺮﺯ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻫﺮ ﮐﺲ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﺷﺨﺼﯿﺖ ﺍﻭﺳﺖ

 



تاريخ : سه‌شنبه ٤ آذر ۱۳٩۳ | ٦:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

 

همبشه از خوبی دیگران دیوار بساز

وقتی در حق تو بدی کردند، فقط یک آجر از دیوار بردار

بی انصافیست اگر دیوار را خراب کنی !!!

 



تاريخ : جمعه ۳٠ آبان ۱۳٩۳ | ۸:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()
.: Weblog Themes By RoozGozar.com :.